هک شد
سلام دوستای گلم![]()
این شاید آخرین آپ من باشه آخه دیگه نمی تونم تند تند بیام. هم درسای دانشگاه هم کنکور کاردانی به کارشناسی
منو ببخشید اما امشب یه مهمونی گرفتم که مهموناش شماها هستید
این شعرم تقدیم به همه ی شماها که بخواطرتون تا امروز نوشتم
(شعرمو حتما بخونید چون همتون تو شعرم هستید)
(هرکی نظر نذاره فکر می کنم وبمو نخونده)
امشب انگار نمی خواد دلتنگیام تموم بشه
انگاری قراره امشب.شبه من حروم بشه
انگاری نمیشه چشمامو روی هم بذارم
توی خواب یه دونه گل رو موی مژده بکارم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حالا که پلکای من رو هم نمی خواد بمونه
شاید این لبام بخواد یه شعر کوتاه بخونه
شاید این بار بنویسه دستام از قصه من
قصه ی وبلاگمو. قصه ی این دنیای غم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
همه چی یه اتفاق بود حتی این خونه ی سرخ
همه چیز از روی احساس دنیایی به جز دروغ
اولین کسی که پاشو توی وبلاگم گذاشت
ماه تیسا بود همونی که تو مرام کم نمی زاشت
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ماه تیسا یه ماه تنهاست با دلی پر از صفا
همیشه تو زندگیم دوسش دارم بی انتها
بعد اون نوبت دوستیمون به آدمی رسید
که یه مدت بودو بعدش یه دفه شد ناپدید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اسم این دوست قشنگ و نازنین شمیسا بود
توی هفت تا آسمون اون همیشه یه دریا بود
مدتی بعد دوباره یه دوست خوب پیدا شدش
اسم اون دوست عزیز و مهربون بودش وارش
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بانوی اردیبهشت اسم وبلاگه اونه
کلی حرفای قشنگ نوشته توی اون خونه
بعد از اون یکی اومد که رنگ دنیاش آبی بود
تو دلش غصه ای داشت اما دلش آفتابی بود
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تو حریم خصوصیش زندگی معنا می گرفت
قلب آدم با نگاه به وبلاگش جون می گرفت
بعد از اون مسافر لحظه هااومد پیش من
خیلی زود رفتو دیگه ندیدمش تو وبلاگم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
میوه ی ممنوعه با لیلا برام دنیایی ساخت
بعدشم با دل کاغذی برام رویایی ساخت
مریم خوب عزیزم مهمون بعدی بودش
آرام جان تو وبلاگم یه همخونه بودش
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
الیتا یه دوسته دیگست که هنوز همراهمه
وبلاگش خیلی قشنگه. دوست دارم یه عالمه
بعد اون ندا اومد ترسیم عشق کرد واسه من
زهره هم اومد یهو جادوی عشق کرد واسه من
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوبته هدهد و شعراش شده بود بیاد پیشم
اگه یک خبر از آرمیتا بگیرم شاد میشم
بعد از اونا نوبته آبجی پری شد که بیاد
توی وبلاگش آدم یاد میگیره خیلی زیاد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بعد اون یه آبجی دیگه اومد با احساسش
اسم اون پریسا بود یه عشق پاک به همراهش
بعد از اون نوبته دلناز بودو گلنازو هانا
هر کدوم با حرفاشون خاطره ساختن واسه ما
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بعد از اونا یه خانوم معلمم اومد پیشم
خانومه سعادتیان که هنوز مخلصشم
حالا هم نوبته زهرا خانومه با وبلاگش
بعدشم بهاره خانوم که داره باران عشق
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بعد از اون هم آخرش عسل بودو ونوس خانوم
کاش بشه قصه ی دوستام یه روزی نشه تموم
این همه دوستایی بودن که اومدن وبلاگم
اما یکی شون همیشه موندگار شد تو یادم
می دونم شمام می دونید که دارم کیو میگم
آره من دارم همون مژده نازمو میگم
همونی که اومدو دوباره جون داد به دلم
همون مژده قشنگ و نازنین و خوشگلم
قراره عمریو با هم دیگه زندگی کنیم
تو شبای سردو گرم واسه هم عاشقی کنیم
قراره تا زنده ایم مونس هم باشیمو بس
قراره برای هم دیگه بشیم قد نفس
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عزیزای من . من الان سرشار از احساسم.
کاش میشد همتونو میدیدم
دوستتون دارم
خداحافظ
خونه ی عشق به روز شد خوشحال می شم اگه اونجا هم به من سر بزنید
سلام جیگرای مرد پاییزی
خوب هستین؟ سلامتین؟
فکر کنم تو زندگی همه ی شماها یه عددی هست که به نظر خودتون
براتون خوش یومنه. یه عددی هست که ازش خوشتون میاد
من تا دیشب عاشق عدد یک بودم. تو تیم فوتبالمون هم همیشه با دربازبانمون
سر همین قضیه دعوا داشتم. همه می گفتن آخه کدوم بازیکنی هست که شماره یک بپوشه.
خوب چیکار کنم دوسش داشتم دیگه
اما دیشب اتفاقی تو زندگیم افتاد که عدد یک رو فراموش کردم
حالا دیگه ۱۰ رو دوست دارم.
حالا دیگه همه چیزو ۱۰ تایی می خوام البته غیر از ....
حالا هم خیلی طلبم ببینم شماها چه عددی رو دوست دارین؟
پ.ن.۱. من این سه چهار روز اخیر قزوین بودم واسه همین بهتون سر نزدم
پ.ن.۲.جواب آزمایشمم اومد و منفی بود. از این بابت هم خیلی از خدا ممنونم که بازم
بهم زندگی داد
دوستون دارم. نظر یادتون نره
سلام دوستای گلم![]()
شبای قدر رسید و می دونم همهتون یه جورایی دلاتون تو این شبا میگیره
امشب نیومدم زیاد بنویسم فقط یه سوال داشتم که
می خواستم جواب هر کدومتون رو در موردش بدونم
تو وبلاگ یکی از دوستان تعریف عشق رو از زبان دکتر علی شریعتی خوندم
می خواستم تعریف شماها رو هم بدونم
منتظر نظرای شما عزیزان هستم
راستی خوشحال می شم به وبلاگ دیگه ی من
www.finishlove.blogfa.com هم سر بزنید
فعلا بای![]()
تا یادم نرفته... تو ادامه مطلب می تونید بیوگرافیه هیلاری داف رو بخونید
سلام مهربونای من. ![]()
ببخشید این مدت نبودم.
داستانی رو که گذاشتم بخونید خیلی عجیبه.داستان زندگی یه زن و شوهره . باحاله .
من عادت ندارم پستای طولانی بذارم ولی این داستان....
اسم حمید تو این داستان اتفاقیه و به من هیچ ربطی نداره
نظر یادتون نره . ما رو هم فراموش نکنید :
روزی که حميد از من خواستگاری کرد با شادی و شعف و با سراسيمگی آن را پذيرفتم. یافتن همسری مانند حميد با شرايط او شانسی بود که هميشه به سراغ من نمي آمد و من جزو معدود دخترانی بودم که توانسته بودم همسر پاک و نجيبی مانند حميد را پيدا کنم.
"حميد مرد زندگي است و میتواند در سخت ترين شرايط زندگی همدم و همراه خوبی برای سفر زندگی باشد!" اين عين جملهای بود که پدرم بعد از چند روز تحقيق در مورد حميد به من و مادرم گفت . بالاخره با توافق جمعی و با رعايت تمام آداب و رسوم سنتی من و حميد به عقد يکديگر در آمديم و زندگی مشترک خود را شروع کرديم . حميد با من بسيار محبت آميز رفتار می کرد و هر وقت مرا صدا می زد از القاب " نازنين " و " جانم " و " عزيزم " و " عشقم " و … استفاده می کرد و تمام سعی خود را به کار می برد که در حد وسع و توان خود همه خواهشهای مرا بر آورده سازد . همان ماههای اول ازدواج نيمه شب يکی از روزهای تعطيل از او شيرينی تازه خواستم و حميد تمام شهر را زير و رو کرد و حتی يکی از دوستان قنادش را از خواب بيدار کرد ودر عرض چند ساعت تازه ترين شيرينی قابل تصور را فراهم ساخت .
حميد به راستی عاشق و شيفته من بود و من از اينکه توانسته بودم به راحتی و بدون هيچ زحمتی چنين شيفته شوريده ای را به عنوان همسر انتخاب کنم در پوست خود نمی گنجيدم . هر شب که از سر کار به منزل برمی گشت برای آنکه مطمئن شوم هنوز عاشق من است و دوستم دارد او را امتحان می کردم . یک روز از او می خواستم ظرفهای نشسته شب گذشته را بشويد و روز ديگر از او می خواستم که مرا به گرانترين رستوران شهر ببرد . روز ديگر از او تقاضا می کردم که کار خود را نيمه رها کرده و مرخصی نصف روز بگيرد و خودش را به مهمانی یکی از دوستان من برساند و روز ديگر خودم را به مريضی میزدم واز او میخواستم در منزل بماند و مواظب من باشد .
حميد همه اين کارها را بدون هيچ اعتراضی انجام می داد . او آنقدر مطيع و رام بود که کم کم یادم رفت حميد به عنوان یک انسان بالقوه می تواند وحشی و بی رحم هم باشد . حتی یک روز در یک جمع فاميلی نتوانستم فکر درونم را پنهان کنم و در حضور جمع با خنده گفتم که " حميد خر خودم است و هر چه بگويم گوش می کند . "
صورت سرخ و چشمان شرمنده حميد نشان داد که او از اين جمله من ناراحت شده است اما با همه اينها هيچ نگفت و بلا فاصله با مهارت مسير صحبت را عوض کرد .
شب که منزل خود برگشتيم حميد در اعتراض به حرف من جمله ای گفت که آن شب درست و حسابی معنايش را نفهميدم ولی به هر حال با معذرت خواهی وگفتن اينکه یک شوخی ساده بود قضيه را به فراموشی سپردم . آن شب حميد گفت : " عشق موجود حساسی است واز اينکه کسی به او شک گند و مهمتر از اينکه کسی او راامتحان کند بدش می آيد . "
کم کم اين فکر به مخيله ام افتاد که حميد در عشق و مهمتر از همه در زندگی موجودی بی عرضه و بی خاصيت است ومن موجودی بسيار برتر و والاتر از او هستم . حتی گاهی اوقات به اين فکر می افتادم که شايد اگر کمی دندان وی جگر می گذاشتم و به حميد " بله " نمی گفتم حتما مرد بهتری نصيبم می شد و زندگی باشکوهتری داشتم . احساس قربانی بودن و حيف بودن به تدريج بر من قالب شد و کار به جايی رسيد که هر چه حميد بيشتر نازم را می کشيد و بيشتر برای برآوردن آرزوهايم تلاش می کرد در نظرم خوارتر و حقيرتر می شد . کار به جايی رسيد که ديگر صبحها برای بدرقه اش از خواب بيدار نمی شدم وشبها برايش شام نمی پختم و به او دستور می دادم که از رستوران سفارش شام دهد .
حميد همه اين بی احترامی ها و بی حرمتی ها را تحمل می کرد و هنوز هم قربان صدقه ام می رفت . بخصوص در کنار فاميل مرا در کنارم می نشاند و به ظاهر چنان می نمود که از من حساب می برد . همه زنها و دختر های فاميل به اين عشق شور انگيز حميد غبطه می خوردند و من مغرورتر از هميشه او را از خود می راندم و با لحنی ناخوش آيند در مقابل جمع با او سخن می گفتم .
بالاخره من باردار شدم و يک دختر و پسر دوقلو به دنيا آوردم . دخترک شباهت عجيبی به حميد و پسرک شباهت غريبی به من داشت . دوران بار داری ودو سال بعد از آن هيکل و اندام مرا به کلی تغيير داد و چهار چوب بدن من ديگر آن ظرافت وجذابيت زمان دختری را از دست داده بود و من فقط حميد را مسبب اين اتفاقات میدانستم . به هر حال اگر حميد به خواستگاريم نمی آمد من می توانستم مدت بيشتری زيبايی و جذابيت زمان جوانی را حفظ کنم .
ورود بچه ها به زندگی ما رنگ و روی ديگری داد. حميد هر دو فرزندش را به شدت دوست داشت ولی بی اختيار برای دخترک نگران تر بود. روزی دليل اين نگرانی را از حميد پرسيدم و او بالبخند تلخی گفت: "تربيت دختر مهمتر از پسر است و دختران آسيب پذيرتر از پسران هستند."
اما من اين توضيح را قبول نکردم و گفتم که دليل اين محبت بيش از اندازه شباهت بيش از اندازه دخترک به اوست . بعد برايش گفتم که فکر نمی کرد که از بطن زن والا و برجسته ای مانند من صاحب فرزندی شبيه خودش شود . حميد مدتها به اين جمله من خنديد ولی با اين همه ذره ای از حالت تسليم و عشق بی قيد وشرطش نسبت به من کم نشده بود . هرچه شوريدگی و شور و عشق حميد نسبت به من و بچه هايش بيشتر می شد جسارت وزياده روی من در امتحان گرفتن از عشق حميد بيشتر می شد . ديگر مطمئن بودم که حميد به خاطر بچه ها هم که شده مرا رها نخواهد کرد . شعاع بی حرمتی ها و بی احترامی هايم را نسبت به عشق و شوريدگی اش بيشتر کردم و وقتی او در مقابل بی اعتنائی ها و بی حرمتی های من سکوت می کرد و کوتاه می آمد احساس قدرت و بزرگی می کردم و حس قربانی شدن در من بيشتر تقويت می شد.
اما همه اين تصورات در یک مهمانی خانوادگی ناگهان به باد رفت و من در آن شب به جنبه ای از شخصيت حميد روبرو شدم که هرگز فکر نمی کردم در وجودش باشد . پسر عموِيم بعد از مدتها از خارج بازگشته بود و همه فاميل به مناسبت بازگشت او به کشور در مهمانی باشکوهی شرکت کرده بودند . من به اصرار از حميد خواستم تا هديه ای گرانقيمت تهيه کند و بعد در حالی که هر دو بچه را در آغوش او انداخته بودم او را در مجلس به حال خود رها کردم و مانند دختران مجرد به سراغ پسر عمو رفتم و از او خواستم تا از خارج و آينده اش در کشور صحبت کند . در حال صحبتها ودر حالی که حميد در اتاق برای آرام کردن بچه ها راه میرفت پسر عمو با لبخندی که معمولا خارج رفته ها دارند با اشاره به من گفت که : " اگر دختر عمو ازدواج نمیکرد حتما از او خواستگاری میکردم وزندگی با شکوهی را با او شروع میکردم."
بدون توجه به اين که چقدر جمله من می تواند زشت و تکان دهنده باشد بلافاصله پاسخ دادم: " افسوس که دير شد و من گرفتار موجود بی عرضه ای مثل حميد شدم . چه کنم که دوتا بچه دارم."
جمله ي من آن قدر بیشرمانه و توهين آميز بود که سکوتی سهمگين بر مجلس حاکم شد و همه نگاهها به سوی حميد برگشت . حميد مردی که هميشه برای من سمبول بیعرضگی و تسليم بود ناگهان چهره اش دگرگون شد. شانههايش به سمت عقب رفت سر اش را بلند کرد وبا نگاهی که ديگر آن نگاه حميد عاشق و شوريده نبودخطاب به من گفت : " هنوز دير نشده نکبت خانم ! تو از الان آزادی تا هر غلطی که می خواهی بکنی ! نگران بچه ها هم نباش چون ديگر آنها متعلق به تو نيستند ! "
بقیه داستان رو در ادامه مطلب بخونید . ( روی لینک زیر کلیک کنید )
سلام دوستای گلم. بزودی میام. آپ می کنم و به همتون سر می زنم
ببخشید اگه این مدت ..................
بیخیال
دوستتون دارم
نمی دونم چرا این وبلاگو می بندم. ولی مطمئنم هیچوقت هیچ جای دیگه هیچ وبلاگی باز نمی کنم
خداحافظ
سلام دوستای خوبم
من یه ۱۴ یا ۱۵ روزی نیستم. باید برم تهران.
منو ببخشید که به هیچکدومتون سر نزدم. معذرت می خوام
سحر عزیز من منظورم از خداحافظی همین رفتنم به تهران بود نه مرگ!!!
ببخش اگه منظورمو بد گفتم. اینقدر هم حرص و جوش نزن عزیزم
پیر میشیا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
فقط یه چیز دیگه.... دوباره متولدت شدنمو مدیون یه نفرم که هیچوقت نمی تونم لطفشو جبران کنم
برام دعا کنید. برگردم پیش همتون میام
.
.
.
تا یادم نرفته یه وبلاگ جدید با بهترین یارم راه انداختم خوشحال میشم چراغ اونجا رو هم روشن کنید